کد مطلب: 59030
پديده جديد گور خوابي به جاي کارتن خوابي +عکس
تاریخ انتشار : 1395/10/08 09:49:01
نمایش : 173
50 زن، مرد و کودک، شب‌ها در گور مي‌خوابند در هر گور يک تا 4 نفر زندگي مي‌کنند
به گزارش مشکات برين گورخواب‌ها برگشته‌اند. هر کدام به داخل يک قبر سر مي‌خورند. در تاريکي يا مشغول مواد مي‌شوند يا به چه فکر مي‌کنند، نمي‌دانيم. سکوت گورستان سنگين و هوا سرد است. يکي‌يکي، بنرهاي پاره، تکه پتو‌هاي مندرس و تخته‌ چوب‌هاي نيمه‌ سوخته روي گورها کشيده مي‌شود. آنها مرگ را زندگي مي‌کنند.
 خيلي که هوا سرد مي‌شود، دنبال چوب مي‌گردند براي درست‌کردن آتش و گرم‌شدن در گور‌هايي که پايان زندگيست براي همه، اما براي اينها شده سرآغاز و سرپناه. زن، مرد و کودک؛ کارتن‌خواب‌هايي که در قبر نشسته مي‌خوابند.

 

«ديگه اينجا چوب هم براي آتيش‌زدن، پيدا نمي‌شه» اين را يکي از ميهمان‌هاي ناخوانده اين اتاق‌هاي تاريک و باريک مي‌گويد.

يک ماهي مي‌شود که سرما کارتن‌خواب‌ها را راهي کرده تا اطراف و درون گورستان بزرگ نصيرآباد باغستان در حومه شهريار ساکن شوند. عده‌اي درون گورستان و در قبرهاي از پيش آماده شده و چندين خانواده در اطراف گورستان، در منطقه بلوک‌زني و زير کانال در چادر زندگي مي‌کنند. در درون گورستان، ٣٠٠ گور از پيش آماده وجود دارد که ۵٠‌ کارتن‌خواب دست کم ٢٠ گور را اشغال کرده‌اند. در هر گور يک نفر و گاهي هم سه تا چهار نفر زندگي مي‌کنند.

اين گورها عموما براي خواب مورد استفاده قرار ‌مي‌گيرند و در طول روز و زماني که افراد براي تهيه پول مواد و غذا ضايعات جمع مي‌کنند يا گدايي مي‌کنند، خالي هستند؛ اما بايد حواسشان به گورشان باشد چرا که از طرف ديگر کارتن‌خواب‌ها مورد سرقت قرار مي‌گيرند. به پتوهاي پاره و لباس‌هاي کهنه هم رحم نمي‌کنند.

هيزم‌هاي سوخته، ظرف‌هاي يک بار مصرف غذا، پلاستيک و تکه پارچه‌هاي موجود در بعضي از گورهايي که الان سقف ندارند، نشان‌ مي‌دهد که قبلا مورد استفاده يک گروه ديگر بوده است.

پديده جديد گور خوابي به جاي کارتن خوابي +عکس

 

گورهاي از پيش آماده شده در سمت چپ گورستان، روبه‌روي قبرهايي که در آن تدفين انجام شده و با فاصله کمي از مسير رفت‌و‌آمد مردم قرار دارند.

يک نفر از سر کنجکاوي گوشه‌اي از پتوي کشيده‌شده روي يکي از گورها را کنار مي‌زند تا ببيند درون آن چه خبر است؛ ناگهان با هجوم کارتن‌خواب هايي که در گور خوابند مواجه مي‌شود. حسن ناراحت از اين‌که چرا خواب بعدازظهرش را بر هم زده‌اند، سرش را از قبر بيرون مي‌آورد و با اشاره دست سعي ‌مي‌کند فرد کنجکاو را دور کند.

آرمان‌ کارتن‌خواب ديگري است که همان نزديکي در حال قدم زدن است و با ديدن اين صحنه به‌سرعت به سمت گورها برمي‌گردد. مي‌آيد تا آن غريبه را از محل زندگي‌شان دور کند. جنگ لفظي که بينشان پيش مي‌آيد، توجه تعداد بيشتري از مردمي که براي خواندن فاتحه به گورستان آمده‌اند را به اين سمت جلب مي‌کند. دعواي‌شان بالا مي‌گيرد، چند نفر گوشي به دست مشغول عکس گرفتن مي‌شوند. آرمان: «عکس نگير آقا، عکس نگير. مگه بدبختي هم عکس گرفتن داره؟»

بنر سفيدي که روي يکي ديگر از گور‌ها کشيده شده، کنار زده مي‌شود و مردي به‌سرعت خودش را بالا مي‌کشد. سن و سالش به‌سختي به ٣٠‌سال مي‌رسد. سرما پوست روي بيني‌اش را برده و تبديل به زخم بزرگي کرده است. سردش مي‌شود، لبه‌هاي کلاه بافتني مشکي‌اش را روي گوشش پايين مي‌کشد. به اطرافش نگاه مي‌کند ‌مي‌گويد: «امنه، خبري نيست». خم مي‌شود تا به زن لاغر‌اندام کمک کند که پشت سرش براي بيرون آمدن از گور تلاش مي‌کند.

از چند گور آن طرف‌تر صدايي مي‌آيد: «شهناز، شهناز» اما جوابي نمي‌گيرد. يکي از رهگذرها مي‌شنود و بلند صدا مي‌زند: «شهناز کيه؟ صداش مي‌کنن.»

همان زني که چند دقيقه قبل، تا شانه داخل گور بود و حالا خودش را بالا کشيده، دست‌هاي پينه بسته‌اش را با پشت لباس بلند قهوه‌ايش پاک مي‌کند و کشدار مي‌گويد: «‌هاااااااا؟ ميام الان».

عَبِد کنار شهناز ايستاده، داد مي‌زنه: «بلندتر بگو اسمشو تا همه بفهمن»، مي‌ترسند نامشان را به غريبه‌ها بگويند. فاش‌نشدن اسم‌شان جزيي از هويتشان است.

تمايلي براي حرف‌زدن ندارند. نگاه‌شان هم که مي‌کني رو برمي‌گردانند. بعد از چند سوال درباره وضعيت‌شان، اين‌که اين‌جا چه‌کار مي‌کنند؟ و چرا اين‌جا را انتخاب کرده‌اند؟ شهناز مي‌گويد: «پنج روز پيش براي تهيه مواد آمدم اينجا، آخه شنيدم اين‌جا مواد ارزانتره، يه نفر بهم حلوا داد. ديدم چند نفر بالاي گورها نشستن، از اون حلوا بشان دادم، ديدم همزبان منن، تصميم گرفتم بمانم، شوهرمم قراره بياد همين‌جا.»

متأهلي؟ بچه داري؟

ها، ٣ تا پسر دارم، پسر بزرگم ١٨ سالشه و يک دوقلوي ١۶ ساله هم دارم.

اهل کجايي؟

٢٠ ساله که از شهرستان به تهران آمدم.

خانواده‌ات کجاهستند؟ ازت خبر دارند؟

پدر و مادر و ٧ برادرم شهرستانند، خبري از سرنوشت من ندارن. نمي‌تونم برگردم، اگه برگردم، چون معتادم حتما منو مي‌کشن.

چند وقته معتاد شدي؟

پنج ساله.

چطور معتاد شدي؟

پنج‌ سال پيش من بهترين آشپز بودم؛ براي يک شرکت ارمني با ١٠٠ تا پرسنل غذا درست مي‌کردم، شوهرم سرکار نمي‌رفت، خونه بود و هميشه در حال مصرف مواد بود، من نمي‌دانستم که بخوره (نوعي اعتياد که از طريق در معرض بوي مواد قرار گرفتن ايجاد مي‌شود) معتاد شدم. صبح‌ها سخت از خواب بيدار مي‌شدم و سر کار چرت مي‌زدم. يه بسته نسکافه خريدم که خوابم بپره، شوهرم ديد گفت خاک بر سرت، اين چيه خريدي؟ بيا، دواي تو پيش منه، يه چيزي مي‌دم که کلا خواب از کله‌ات بپره، بشم شيشه داد کشيدم. بعدش من تا يک هفته نمي‌تانستم بخوابم. وسواس کار کردن گرفته بودم. گفتم مرد خدا ذليلت کنه، منو ببر دکتر، نمي‌تونم بخوابم.

 
يه چيز ديگه بشم داد گفت اينو بکشي مي‌خوابي، هرويين بود، اونو که زدم تا دو روز خواب بودم، انگار مرده بودم. براي آرام شدن، مجبور شدم دوباره بکشم و کم‌کم کارمم از دست دادم.

 

دانه‌هاي درشت اشک روي گونه‌هاي فرو رفته‌اش مي‌چکد، نفس عميقي مي‌کشد و انگار به پنج‌سال گذشته برگشته است. حالا تمايل بيشتري دارد که درباره خودش حرف بزند.

چند وقته کارتن‌خوابي؟

«الان سه ساله که کارتن‌خواب شديم.

پسرات کجا هستند؟

پسرام رفتن خونه عموشان، درس مي‌خوانن، زنگ مي‌زنم بهشان، اونا فقط گريه مي‌کنن، پسر بزرگم ميره سرکار؛ اما تا حالا سه بار مي‌خواسته خودکشي کنه، مي‌گه عمو و زن‌عمو خيلي خوبن اما من ديگه نمي‌توانم بشينم سر سفره‌شان.

مي‌خواهد بغضش را قورت بدهد؛ به زور مي‌خندد. دندان ندارد. فقط سه دندان خراب و اين هم ثمره اعتياد است. گروهي از زنان و مردان سياه‌پوش ١٠٠ متر آن‌طرف‌تر عزيزي را به خاک سپرده‌اند. صداي مويه و نوار روضه مي‌آيد. شهناز سرش را آرام و با افسوس تکان مي‌دهد. براي اين‌که صدا به صدا برسد، صدايش را بالاتر مي‌برد.

 

«مي‌خوام ترک کنم، تو را به خدا، تو را به دين‌تان کمکم کنيد که ترک کنم، خسته شدم، خسته شدم از هر روز گدايي‌کردن تو عوارضي. من قبلا مي‌آمدم قبرستان، حالم بد مي‌شد، بار اولي که منو کشيدن پايين تو قبر تا سه روز مريض بودم و نتونستم بخوابم، اما خب چاره‌اي ندارم، جايي را ندارم که برم.»

چرا نميري کمپ؟

«چندبار رفتم، اما آن‌جا منو ميزنن، موهامو مي‌کشن. موهامو ‌مي‌تراشن، شلنگ رو گره ميزنن و با گره شلنگ ما رو ميزنن، هنوزم جاي کتک‌هايي که خوردم روي بدنم هست، من ديگه جاني ندارم که کتک بخورم.»

در ميان حرف‌هايش يک نفر با دو کيسه پلاستيکي سبز و سفيد مي‌آيد. لباس‌ها و وسايلش را آورده. شهناز تشکر مي‌کند: «دردت به جانم.»

حالا جمعيت بيشتري جمع شده، مردها آمده‌اند روي لبه‌هاي گورها، اما زن‌ها با کمي فاصله روي تپه‌هاي اطراف اين گورهاي آماده ايستاده‌اند. يکي از ميان جمعيت مي‌گويد بايد ترک کنيد و برويد سرکار!

آرمان مي‌گويد: «مشکل ما بي‌مکانيه. ترک هم کنيم دوباره بايد بياييم همين‌جا. کنار بقيه که معتادند. دوباره معتاد مي‌شيم.»

«من يکي از اينها را مي‌شناسم.» مردي که صاحب يک کارگاه صنعتي است مي‌گويد.

«يکي از اين‌ کارتن‌خواب‌‌ها که اسمش فرشيده، ٢‌سال پيش در کارگاه من کار مي‌کرد. اون موقع‌ها نامزد هم داشت. درگير مواد مخدر شد و ديگه نتونست کار کنه، زندگي‌اش هم از هم پاشيد. الانم اينجاست.»

با دست به خرابه‌هاي پشت گورستان اشاره مي‌کند. «الان اونجا داره ضايعات جمع مي‌کنه. چطور ميشه کمکش کرد؟ به حرف که نميشه. همه بايد قدم بردارند.»

هوا گرگ و ميش است، مردم پراکنده مي‌شوند. مراسم آن خانواده داغدار هم تمام شده. کمي آن‌طرف‌تر، مردم بي‌توجه به گورخوابان، کنار مزار اموات خودشانند و خيرات‌شان را با هم تقسيم مي‌کنند.

صداي اذان در گورستان مي‌پيچد. با تاريک شدن هوا، کم‌کم سر و کله بقيه‌کارتن‌خواب‌ها پيدا مي‌شود. خسته از پرسه‌زني روزانه، با قامت‌هاي خميده و سرهاي کج شده، توبره‌اي را با خود مي‌کشند و به ميان جمعيت مي‌روند تا اين‌جا هم پولي، چيزي عايدشان شود. انتخابشان بيشتر زنان است. به‌خصوص زناني که دست يک بچه در دستشان است. دست دراز مي‌کنند. جان بچه را قسم مي‌دهند و مي‌گويند: «پول يه نون به من بديد.» اکثريت بي‌جواب رد مي‌شوند. يکي از مردها مي‌گويد: «پول ندارم اما نانوايي نزديک است. بيا برويم برات نان بگيرم.»

نگهبان دم در گورستان از روزها و شب‌هايي که با اين گورخواب‌ها مي‌گذراند، حرف‌هايي دارد:

«يک ماهي هست‌ کارتن‌خواب‌ها، به‌خصوص شب‌ها، در بعضي از اين قبرها شب را به صبح مي‌رسانند. آن اوايل که آمدند اينجا، بيرون‌شان کرديم اما هم تعدادشان زياد است هم جاي ديگري ندارند که بروند. ديوار گورستان کوتاه است، بيرون‌شان هم کنيم از ديوار مي‌آيند. نيروي انتظامي هم که مي‌آيد، متفرق مي‌شوند. تعدادي‌شان را هم گرفته‌اند و برده‌اند کمپ. خيلي‌هاشان از کمپ فرار مي‌کنند و دوباره برمي‌گردند.»

همه‌شان معتادند؟

«تقريبا همه معتادند. دو زن و يک بچه ٨ ساله هم هست که آنها هم معتادند. روبه‌روي گورستان، چند صد متر آن‌طرف‌تر در «بلوک‌زني» هم يک پيرزن همراه ٢ پسر و يک عروس و نوه‌اش در چادر زندگي مي‌کنند. خود پيرزن و يکي از پسرهايش معتادند. باز هم هستند، کمي آن طرف‌تر زير کانال يک زن و مرد هستند که از شهرستان آمده‌اند. آنها هم در چادر زندگي مي‌کنند اما معتاد نيستند.»

برخورد مردم باهاشون چطوره؟

«اينجا منطقه فقيرنشينيه. مردم انقد از اين کارتن‌خواب‌ها ديدن که انگار واکسينه شدند و بي‌تفاوت. ولي بعضي‌ها هم براي کمک ‌مي‌آيند مثل گروه ياشار تبريزي که شب يلدا براي ساکنان گورها و چادرنشين‌هاي اطراف گورستان غذا و ميوه آورده بودن، اما‌ کارتن‌خواب‌ها نيومدن.»

زني‌ با روسري يشمي، يکي از‌ کارتن‌خواب‌هايي که تازه از بيرون برگشته به گورستان، حرف‌هاي نگهبان را شنيد و گفت: «آره، چند شب پيش غذا آوردن. اينا مي‌خوان گولمون بزنن و ببرنمون کمپ. من از ترسم تا ٣ نصفه‌شب تو بيابون‌هاي اطراف بودم. کي مي‌خواد به ما کمک کنه؟ مردم ما رو که مي‌بينن اذيتمون مي‌کنن. ما رو با سنگ مي‌زنن. مگه ما غريبه‌ايم؟ ما همون آدم‌هايي هستيم که تا چند‌سال پيش سر سفره‌هاي هم بوديم.»

ياشار تبريزي، مدير گروهي که کمپين شب يلدا را شکل داده، مي‌گويد: « قصد داريم کار خود را ادامه ‌دهيم.»

شروع کمپين از کجا بود؟

کار ما از صفحات مجازي شروع شد. من ٢٠ روز پيش از حضور‌ کارتن‌خواب‌ها در گورستان مطلع شدم و با کمک دوستاني که نمي‌شناختيم همديگر را، اما به بنده اعتماد کردند مبلغي را جمع‌آوري و براي شب يلدا مقداري غذا و ميوه فراهم کرديم. متاسفانه ‌کارتن‌خواب‌ها از ترس خيلي‌هاشان نيامدند، يا آمدند غذا را گرفتند و رفتند.

با چه هدفي اين کار را ادامه مي‌دهيد؟

هدفمان ايجاد همکاري و همياري بين خيريه‌هاست براي کمک به اين مردم بي‌خانمان. در بين اين کارتن‌خواب‌ها زن هست، بچه هست. خيلي‌هاشان معتاد نيستند و از فقر به گورستان پناه آورده‌اند.

بچه در بين‌کارتن‌خواب‌ها؟

بله، علي هشت‌ساله و معتاد است. بعضي شب‌ها را در گورستان سپري مي‌کند. براي برقراري ارتباط با او و ايجاد انگيزه با کمک دوستان برايش يک مقدار لباس گرم خريديم. خودش تمايل دارد که ترک کند. مي‌خواهيم ازش حمايت کنيم که اين اتفاق بيفتد.

برنامه‌هاي‌تان چيست؟

ما با چند موسسه خيريه مذاکراتي را انجام داديم و موسساتي مثل جمعيت امام‌علي(ع)، موسسه مهرانه زنجان، خانه کودکان کوشا و همچنين وزارت آموزش و پرورش قبول کردند که از ما حمايت کنند.

دوباره جمعيت گورستان را ترک کرده و تاريکي همه جا را فرا گرفته، مثل هر شب. بنرهاي پاره، تکه‌پتو‌هاي مندرس و تخته‌‌چوب‌هاي نيمه‌سوخته را برمي‌دارند. سقف اتاق‌هاي دوطبقه‌اي که يک متر و نيم ارتفاع دارند. فرششان کارتن‌پاره است و تختشان زمين سفت و سرد. نه چراغي، نه وسيله‌اي. فقط پتو و لباس کهنه. همين.

 
منبع: شهروند

انتهاي پيام/1020ج
 
 
 
ارسال کننده
ایمیل
متن