آخرین اخبار
پیوندهای مرتبط
کانال تلگرامي مشکات

پايگاه اطلاع رساني دفتر مقام معظم رهبري

شبکه اطلاع رساني دانا

طنين ياس

اوقات شرعی
کد مطلب: 58972
يادداشتي کوتاه بر مشاهده بخشي کوتاه از سريال ماه و پلنگ؛
سريالي با کلي مضامين ضد اخلاقي/ تمام آينده فرزندان پاي آن ساخته مي شود اگر مقابل شبکه جم ويران نشود
تاریخ انتشار : 1395/09/26 13:49:02
نمایش : 154
همکار ادامه مي‌دهد که مي‌روم تا زندگي تو به هم نخورد! همسرت باور نخواهد کرد که من با تو کاري ندارم! عشق يک طرفه که فايده‌اي ندارد.

به گزارش مشکات برين، يادداشتي کوتاه بر مشاهده بخشي از سريال ماه و پلنگ را در ادامه مي خوانيد:
 

سکانس اول:
 
شاهرخ استخري (وکيل) به دفتر کارش مي‌آيد و به دنبال همکار جديدش مي‌گردد و بالاخره سر و کله او پيدا شده و توسط منشي برگه واگذاري اختيارات و شراکت را به او مي‌دهد.

 

وکيل به سمت همکارش مي‌رود در حالي که او دارد وسائلش را جمع مي‌کند. در همين لحظه منشي خداحافظي مي‌کند و از دفتر خارج مي‌شود!

 

همکار ادامه مي‌دهد که مي‌روم تا زندگي تو به هم نخورد! همسرت باور نخواهد کرد که من با تو کاري ندارم! عشق يک طرفه که فايده‌اي ندارد. من همين که کنارت باشم کافيست!! کنارت نفس بکشم!! و...

خداحافظي مي‌کند که برود، در حال رفتن وکيل او را صدا مي‌زند. نمي‌ماند. با اسم کوچک صدايش مي‌زند.


 
و نگاه عميقي شکل مي‌گيرد. به او مي‌گويد بيا بنشين او امتناع مي‌کند! با تحکم او را مي‌نشاند و نگاهش مي‌کند و زوم بک تصوير که بعد از منشي ما را هم از خلوت آن‌ها به بيرون پرتاب مي‌کند!

 

سکانس دوم:
 
شاهرخ استخري (وکيل) به خانه مي‌رسد. شب است! آن هم آخر شب! سکانس قبلي روز بود!

 

همسرش که او هم وکيل است در کنار فرزندشان خوابيده و با آمدن او به استقبالش مي‌آيد. وکيل به او دسته گلي مي‌دهد! همسرش مي‌گويد مدتهاست چنين کاري نکردي و خوشحال مي‌شود.


 
بعد مرد از عشق و محبتش مي‌گويد و ناگهان يک پاکت به او مي‌دهد. وکالتي است براي طلاق! که انقدر دوستت دارم که هر موقع اذيت شدي وکالت داشته باشي که طلاق بگيري!

 

و بعد مي‌گويد خواهش مي‌کنم اجازه بده که با همکار وکيلم ازدواج کنم!

 

سکانسي ديگر:
 
يادم است که يک بار ديگر که سکانسي از اين فيلم را ديدم لحظه‌اي بود که اين زن و شوهر وکيل‌هايي بودند که در دعوا آشنا شدند و بعد شاهرخ استخري عاشق او شد و چون او ناراحت بود و جوابش را نمي‌داد، بدون اغراق يک مغازه گل براي او فرستاد و تمام دفترش پر از گل شده بود و در ‌‌نهايت در‌‌ همان روز از او خواستگاري کرد!

 

خدا مي‌داند در ناهشيار چند دختر جوان روياي مردي که با اسب سفيد بيايد و تمام خانه‌اش را پر از گل کند و او را ببرد پرورانده است!

 

اين همه تعارض را بايد چطور هضم کرد؟ و اين همه مضامين ضد اخلاقي و ضد تربيتي را!؟

 

من فقط همين چند سکانس فيلم را ديدم اما هر نتيجه‌اي که داشته باشد و احيانا قرار باشد هر نکته تربيتي بر اين همه هزليات بار گردد، انکار اثرات مخرب آنچه ديدم نخواهد بود.

 

بازهم بهترين و پربازديد‌ترين ساعت تلويزيون و باز هم قصهٔ تکراري که ۵ سال پيش باعث شد يکسال زندگي‌ام را تعطيل کنم و مستند «ضلع غربي ساختمان پزشکان» را بسازم و به بهانه آن نقدي بر فضاي حاکم بر توليدات سيما داشته باشم.

 

اما نه ديگر فرصتش را دارم نه توانش را، پس مسوولين محترم صدا و سيما کي قرار است بفهمند فرمودهٔ امام روح الله «صدا و سيما دانشگاه است» يعني چه؟

 

تمام وجودم به درد آمد. براي دختران و پسران اين سرزمين که تمام انتظارات و آينده‌شان به صورت ناخودآگاه و در خوشبينانه‌ترين حالت پاي چنين سريال هايي ساخته مي‌شود اگر پاي gem ويران نگردد.

 

و براي اين غصه بايد دق کرد و مرد.

 

قالَ الحَسَنُ عليه السلام: عَجِبْتُ لِمَنْ يَتَفکَّرُ في مأکُولِهِ کَيفَ لا يَتَفَکَّرُ في مَعْقُولِه..
تعجب مي‌کنم از کساني که در غذاي جسم خود فکر مي‌کنند ولي در امور معنوي و غذاي روح خويش انديشه نمي‌کنند!/ فردا

 
 
 
ارسال کننده
ایمیل
متن